بارانا
نمي دانم چرا باران چرا باران ! دلم بازم گرفته ! سكوت نم نمت تنهايي من رو گرفته ! نمي دانم چرا باران دوباره عشق تو يادم گرفته ! ولي باران ! بدون باران ! بر ِ قلبم يه نفرت پا گرفته ! هنوز تنهايي ديروز و دارم ! بعداز اون ، بي رنگي فردا ! نمي دانم چرا باران چرا باران ! كه يادت پا گرفته ! دير زماني است راه گم كرده اي در خلوتم غريبانه ! دست و پا ميزند !!! مرداب وجودم مد مي شود وقتي مهتاب نگاهش خيالم را ميخواند ! غرقه وجودم و من شكسته در حضورش !!! _ هنوز هم سكوتش گلايه هايم را مي شكند !!! _ ديشب فصل دلهره ...! امشب به ياد دختر همسايه پنج شاخه گل داوودي پرپر كردم ! امشب دختر همسايه از كوچه ي ما رفت ...! كوچه ي ما امشب چراغاني بود ! گل هم بود ! امشب عروسي بود . عروسي طوبي! دختر بچه ها دستمال بر سر مي چرخاندند و با دامن پر چين مي رقصيدند ! اما در آن آشفتگي كسي عبور طوبي را نديد !!! راستي چرا ! طوبي فقط تنهايي به خانه برد ؟!!! چراغهاي دلتنگي باز هم بازيشان گرفته !!! باز هم خاموش شدند !!! اين اشك لعنتي هم امان نمي دهد ! سياه جامگان كر مي كشند و دختران گل پرپر ميكنند ! امشب طوبي ديگر نيست ...!!! - ديشب رسول داماد شد - لاشخورهاي مهربان لاشخورهاي دوست داشتني ! با چشماني ژرف و نگاهي پر از حسرت دوست داشتن ! و قلبي سرشار از عشق!!! هنوز بر سر فاحشه هاي شهر _ كه مست از مرگ نيمه شب به لجن متعفن گناه مي غلتند ! _ مي رقصند !!! لاشخورهاي بي گناه هنوز هم غذاي از دهن افتاده مي خورند ...!!! و من!!! پله هاي رسوايي را به پستي صعود مي كنم ! آن گاه كه بي گناهي ام را فاحشگان شهر نيز به ترديد مي نگرند ! و باز باراني از توهم لاشخورها ...!!! بيائيد ! و سايه ي متعفن خطايم را تكه تكه كنيد !!! مرا به خاك سپاريد در ميان آتش بگذاريد ! جاده هاي مه آلود رفاقت را تنها باشم ! مرا به خاك سپاريد در اندوه كوچه بگذاريد ! بوي كاهگل مرا بميراند ! مرا به خاك سپاريد در صداقت آئينه بگذاريد ! حادثه اي بميرد ... ! مرا به خاك سپاريد در غروب دلتنگ داهاتمان ! بگذاريد ! سراب گريه هايم امتداد غربتم را بپوشاند ! مرا به خاك سپاريد در كنار خاطراتم بگذاريد ! در حسرت لحظه ي گندم بغض سيب را با خود ببرم !!! مرا به خاك سپاريد در باران ! بگذاريد ! بعداز مرگم زنده بمانم ... !!!
| Design By : Night Skin |



